براتون پیش اومده وقتی بچه بودینو تو کوچه فوتبال بازی می کردین توپتوون بیفته خونه همسایه.زمانیکه برای گرفتن توپ در می زدین میدین کسی نیست .دوره ما رسم این بود که باید رفت تو خونه طرف . از در و دیوار پرید تو خونه و توپو گرفتاز قدیم مرد عنکبوتی بودیم .یادش بخیر .اینو داشته باش ولش نکن تا برات بگم.همیشه از کارهایی که طپش قلبمو ببره بالا لذت می برم. خاطره ای که می خوام بگم مال دیشب حدود ساعت ۱۱ شب هست. هر چند شاید خیلی جذاب نباشه اما تا وقتی درکش نکنی شاید نفهمی چی میگم. بهرحال موضوع از این قرار بود که بنا به دلایلی ما ساعت ۱۱ شب اومدیم بریم بیرون . درو که بستم تازه فهمیدم ای دل غافل کلید پشت دره و در دیگه باز نمیشه.خوب چند راه حل داشت اولین و منطقی ترین راه این بود که شبو بریم خونه یکی از بستگان و فردا صبح کلید ساز بیاریم. یا اینکه خودمون به نحوی در باز کنیم یا اینکه کاری که من کردمو انجام بدیم.عرضم به درزتون ببخشین عرضم به حضور انور و نورانی و تابناک همچون ماهتون بگه خونه ما در طبقه دوم یه آپارتمان که از سطح زمین با حساب سرایداری که پایین تر از سطح پارکینگ ساخته شده حدود ۱۲ متر شایدم بیشتر قرار گرفته. جونم برات بگه یهو شیطون گولم زدو گفتم من از دیوار میرم بالا از تراس خونه بغلی یه جهش میزنم و نرده تراس خونمونو می گیرم و میرم بالا.اینو هم اضافه کنم به طور اتفاقی اون روز در تراس ما قفل نبود.شاید الان حرف زدن در موردش براتون آسون باشه اما انقدرها هم آسون نبود. مرحله اول که رفتن به بالای دیوار و گرفتن نرده تراس همسایه کار آسونی بود بنا بر تجربه کودکی .اما مرحله دوم یکم سخت بود خدا نکنه آدمو جو بگیره حالا می گم چرا..راستشو بخوای باید اعتراف کنم من جند دقیقه قبل از بستن در داشتم فیلمی از شبکه mbc persia به نام مرده یا زنده رو می دیدم توی این فیلم دختر و پسر مثل پرنده پرواز می کردند. با یاد آوری اون فیلم .من احمقم گفتم بریم ببینیم دنیا دست کیه . وای وقتی پریدمو نرده تراس گرفتم تازه فهمیدم چه غلطی کردم. ۱۲متر ارتفاع طوری که معلق در هوا بودم و فقط با دستام نرده پایینی تراسو گرفته بودم و هر چه زور می زدم نمی تونستم خودمو به سمت بالا بکشونم.تازه یادم اومده بود اون روز دو نوبت ورزش کرده بودم و کاملا خسته بودم. حدود ۱ دقیقه معلق بودم. و واقعا می گم نا امید شده بودم.کم کم بازو هام داشت سست میشد. خندم گرفته بود صحنه فوق العاده جالبی بود همراه ترس امید به زندگی و مهمتر از همه این بود که خودم باعث و بانی این کار شده بودم. اون لحظه واقعا به مرگ فکر کرده بودم.داشتم با خودم حساب می کردم اگه افتادم طوری خودمو بندازم تا توی تراس طبقه اول بیفتم که کار مشکلی بود. تو این گیرودار یهو خندم گرفت به خودم گفتم واسه مردن خیلی زوده(درست مثل فیلم هندی). هر چی توان نداشته و داشته رو که داشتم به کار بردم هنوز هم که هنوزه نفهمیدم چی شد که من از اون تراس اومدم بالا.حالا که یه روز گذشته و من از تراس پایینو نگاه می کنم می بینم چه کاری کردم نمی گم حماقت بود. من از ریسک کردم لذت میبرم. هر چه بود خدا رحم کرد و تک پسر خانواده رو نجات داد. شاید عکس ها بهتر نشون بده. البته کار خیلی شاقی نبود. پستی برا نوشتن نبود اینو نوشتم.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:5 توسط شباهنگ
|
شباهنگ نام خواهری است که مدتها قبل از اینکه برادر به دنیا بیاد جهان را بدرود گفت. در سرزمین شباهنگ گاه غم هست گاه خنده. گاه شور و شوق برای نوشتن گاه آنقدر بی حوصله که توان نوشتن را ندارد. با این همه شباهنگ آغاز راهی است برای ابراز عقیده .