ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
مهر تو عکسی بر ما نیافکند خونینه رویان آه از دلت آه
آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه
باید با طلای ۲۴ عیار این شهر حافظ نوشت قاب کرد. هر روز خوند هر بار که رد میشی هر بار که نفس می کشی هر بار که دلت گرفت هر بار که هر بار که هر بار که