تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ........................................
براتون پیش اومده وقتی بچه بودینو تو کوچه  فوتبال بازی می کردین توپتوون بیفته خونه همسایه.زمانیکه برای گرفتن توپ در می زدین میدین کسی نیست .دوره  ما رسم این بود که باید رفت تو خونه طرف . از در و دیوار پرید تو خونه و   توپو گرفتاز قدیم مرد عنکبوتی بودیم .یادش بخیر .اینو داشته باش ولش نکن تا برات بگم.همیشه از کارهایی که طپش قلبمو ببره بالا لذت می برم. خاطره ای که می خوام بگم مال دیشب حدود ساعت ۱۱ شب  هست. هر چند شاید خیلی جذاب نباشه اما تا وقتی درکش نکنی شاید نفهمی چی میگم. بهرحال موضوع از این قرار بود که بنا به دلایلی ما ساعت ۱۱ شب اومدیم بریم بیرون  . درو که بستم تازه فهمیدم ای دل غافل کلید پشت دره و  در دیگه باز نمیشه.خوب چند راه حل داشت اولین و منطقی ترین راه این بود که شبو بریم خونه یکی از بستگان و فردا صبح کلید ساز بیاریم. یا اینکه خودمون به نحوی در باز کنیم یا اینکه کاری که من کردمو انجام بدیم.عرضم به درزتون ببخشین عرضم به حضور انور و نورانی و تابناک همچون ماهتون بگه خونه ما در طبقه دوم یه آپارتمان که از سطح زمین با حساب سرایداری که پایین تر از سطح پارکینگ ساخته شده  حدود ۱۲ متر شایدم بیشتر قرار گرفته. جونم برات بگه یهو شیطون گولم زدو  گفتم من از دیوار میرم بالا از تراس خونه بغلی یه جهش میزنم و نرده تراس خونمونو  می گیرم و میرم بالا.اینو هم اضافه کنم به طور اتفاقی اون روز در تراس ما  قفل نبود.شاید الان حرف زدن در موردش براتون آسون باشه اما انقدرها هم آسون نبود. مرحله اول که رفتن به بالای دیوار و گرفتن نرده تراس همسایه کار آسونی بود بنا بر تجربه کودکی .اما مرحله دوم یکم سخت بود خدا نکنه آدمو جو بگیره حالا می گم چرا..راستشو بخوای باید اعتراف کنم من جند دقیقه قبل از بستن در داشتم  فیلمی از شبکه  mbc persia به نام مرده یا زنده رو  می دیدم توی این فیلم دختر و پسر مثل پرنده پرواز می کردند. با یاد آوری اون فیلم .من احمقم گفتم بریم ببینیم دنیا دست کیه . وای وقتی پریدمو  نرده تراس گرفتم تازه فهمیدم چه غلطی کردم. ۱۲متر ارتفاع طوری که معلق در هوا بودم و فقط با دستام نرده پایینی تراسو گرفته بودم و هر چه زور می زدم نمی تونستم خودمو به سمت بالا بکشونم.تازه یادم اومده بود اون روز دو نوبت ورزش کرده بودم و کاملا خسته بودم. حدود ۱ دقیقه معلق بودم. و واقعا می گم نا امید شده بودم.کم کم بازو هام داشت سست میشد. خندم گرفته بود  صحنه فوق العاده جالبی بود همراه ترس  امید به زندگی و مهمتر از همه  این بود که خودم باعث و بانی این کار شده بودم. اون لحظه واقعا به مرگ فکر کرده بودم.داشتم با خودم حساب می کردم اگه افتادم طوری خودمو بندازم تا توی تراس طبقه اول بیفتم  که کار مشکلی بود. تو این گیرودار  یهو خندم گرفت به خودم گفتم واسه مردن خیلی زوده(درست مثل فیلم هندی). هر چی توان نداشته و داشته رو که داشتم به کار بردم هنوز هم که هنوزه نفهمیدم چی شد که من از اون تراس اومدم بالا.حالا که یه روز گذشته  و من از تراس پایینو نگاه می کنم می بینم چه کاری کردم نمی گم حماقت بود. من از ریسک کردم لذت میبرم. هر چه بود خدا رحم کرد و تک پسر خانواده رو نجات داد. شاید عکس ها بهتر نشون بده. البته کار خیلی شاقی نبود. پستی برا نوشتن نبود اینو نوشتم.

            

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:5  توسط شباهنگ  | 

مدت هاست پایبندی به اخلاق را به خانه بخت فرستاده ام

مدت هاست  پسورد   شادی که درون فایل غم قرار گرفته  را فراموش کرده ام

مدت هاست در پی یافتن آزادی  سو چشمان خود را از دست داده ام

مدت هاست  برای آمدن پاییز لحظه شماری می کنم

مدت هاست که از دیوانگی خود لذت می برم

مدت هاست که به دنبال قطار زندگی می دوم و هنوز که هنوزه نرسیدم

مدت هاست به  آدم نماهای گوسفند که از بد روزگار تعدادشان کم هم نیست از ته دل می خندم

مدت هاست که فقط می خندم

و  سرانجام مدت هاست که محسن نامجو گوش می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط شباهنگ  | 

اپیزود اول:
پشت خونه ما پارکه.طوری که پنجره اتاق من رو به پارک باز میشه. به فاصله 20 متری این پارک هم کلانتری هست. معمولا غروبا تو این پارک پسر و دختر میان یه گپی میزنن در مورد رویا هایی که دیشب تو خواب دیدن با هم صحبت می کنن حالا بگذریم رویای پسرا با دخترا زمین تا آسمون فرق می کنه
اپیزود دوم :
یه بعد از ظهر خدا(حدود ساعت 2) تو همین شهرویر ماه بود و من پشت کامپیوتر نشسته بودم که ناخوداگاه چشمم به پارک افتاد یه دختر و پسر روی نیمکت به طوری که پشتشون به من بود نشسته بودند اول برام عادی بود اما یواش یواش دیدم نه یه خبرایی هست.بله این طور که من میدیدم خانوم قصه ما انگار آتیشش تند بود.انقدر خودشو به این یسر می چسبوند که من از تعجب شاخ دراوردم.خلاصه بوسه که نه لبیو نوازشیو.انگار نه انگار
از همه جالب تر اینکه خانوم جوان اشتیاقش خیلی بیشتر از پسره بود طوری که چند بار پسر ه دوستشو پس میزد.چون میز کامپیوتر من رو به پنجره بود من تا حدود بسیاری از قضایا رو دیدم. یه نکته خنده دار این بود که وقتی خواستن برن چون پسر شلوار تنگ پوشیده بود موقع بلند شدن سعی کرد کیفشو جلوی پاش قرار بده بگذریم
: میدونی رفیق راستشو بخوای
دلمم به حالشون سوخت می خواستم برم بگن جوونا بیاین هر کاری می خواین بکنین بیاین خونه ما نه اینکه خیال کنین دیدم یه سفره ای پهنه و منم خواستم یه لقمه ای بزنم نه جون داداش این چیزا تو مرام ما نیست خواستم یه حالی به این دو جوون داده باشم بعد گفتم مگه خونه ما .... استغفرالله بزن زنگو.
بگذریم
و اما نتیجه اخلاقی این داستان واقعی
در این کلانتریو باید گل گرفت
بر عکس همه جا پسر خیلی یبس و بی حال بود
هر وقت بیکار بودی به پنجره خونت یه نگاه بنداز می تونی یه تفریح خوب پیدا کنی
پنجره رو به پارک درجه هیز بودن آدمو تعیین می کنه
بنا بر مصلحت هر جا سفره ای پهنه سعی کن تو هم یه لقمه ای بزنی
صرف نظر از درست یا غلط بودن این کار من با خودم فکر کردم که اگه من جای اون پسره بودم چی پیش می اومد
بی شک تمامی ماموران ارشاد نیروی انتظامی- ستاد مبارزه با مواد مخدر- بیسج- ستاد مبارزه با قاچاق کالا- اهالی محل و هر نیرویی که بود در کمترین ثانیه با خبر شده و با یک اقدام ضربتی دمار از روزگار ما در می اوردند
اپیزود چهارم :
اپیزود سومو حال نکردم بنویسم
باور نکن ما زرنگ تر از این چیزاییم که دم به تله بدیم
.
بالا رفتیم کشک بود پایین میون آدما همه چی دروغ بود اما رفیق قصه من راست بود
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:11  توسط شباهنگ  | 

من در خانه خود ماوا دارم

از هیچ تنابنده ای در هیچ چیز

پیروی نمی کنم !

و به ریش هر استادی می خندم

که به ریش خود نخندیده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط شباهنگ  |