+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:5 توسط شباهنگ
|
مدت هاست پایبندی به اخلاق را به خانه بخت فرستاده ام
مدت هاست پسورد شادی که درون فایل غم قرار گرفته را فراموش کرده ام
مدت هاست در پی یافتن آزادی سو چشمان خود را از دست داده ام
مدت هاست برای آمدن پاییز لحظه شماری می کنم
مدت هاست که از دیوانگی خود لذت می برم
مدت هاست که به دنبال قطار زندگی می دوم و هنوز که هنوزه نرسیدم
مدت هاست به آدم نماهای گوسفند که از بد روزگار تعدادشان کم هم نیست از ته دل می خندم
مدت هاست که فقط می خندم
و سرانجام مدت هاست که محسن نامجو گوش می کنم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:46 توسط شباهنگ
|
اپیزود اول:
پشت خونه ما پارکه.طوری که پنجره اتاق من رو به پارک باز میشه. به فاصله 20 متری این پارک هم کلانتری هست. معمولا غروبا تو این پارک پسر و دختر میان یه گپی میزنن در مورد رویا هایی که دیشب تو خواب دیدن با هم صحبت می کنن حالا بگذریم رویای پسرا با دخترا زمین تا آسمون فرق می کنه
اپیزود دوم :
یه بعد از ظهر خدا(حدود ساعت 2) تو همین شهرویر ماه بود و من پشت کامپیوتر نشسته بودم که ناخوداگاه چشمم به پارک افتاد یه دختر و پسر روی نیمکت به طوری که پشتشون به من بود نشسته بودند اول برام عادی بود اما یواش یواش دیدم نه یه خبرایی هست.بله این طور که من میدیدم خانوم قصه ما انگار آتیشش تند بود.انقدر خودشو به این یسر می چسبوند که من از تعجب شاخ دراوردم.خلاصه بوسه که نه لبیو نوازشیو.انگار نه انگار
از همه جالب تر اینکه خانوم جوان اشتیاقش خیلی بیشتر از پسره بود طوری که چند بار پسر ه دوستشو پس میزد.چون میز کامپیوتر من رو به پنجره بود من تا حدود بسیاری از قضایا رو دیدم. یه نکته خنده دار این بود که وقتی خواستن برن چون پسر شلوار تنگ پوشیده بود موقع بلند شدن سعی کرد کیفشو جلوی پاش قرار بده بگذریم
: میدونی رفیق راستشو بخوای
دلمم به حالشون سوخت می خواستم برم بگن جوونا بیاین هر کاری می خواین بکنین بیاین خونه ما نه اینکه خیال کنین دیدم یه سفره ای پهنه و منم خواستم یه لقمه ای بزنم نه جون داداش این چیزا تو مرام ما نیست خواستم یه حالی به این دو جوون داده باشم بعد گفتم مگه خونه ما .... استغفرالله بزن زنگو.
بگذریم
و اما نتیجه اخلاقی این داستان واقعی
در این کلانتریو باید گل گرفت
بر عکس همه جا پسر خیلی یبس و بی حال بود
هر وقت بیکار بودی به پنجره خونت یه نگاه بنداز می تونی یه تفریح خوب پیدا کنی
پنجره رو به پارک درجه هیز بودن آدمو تعیین می کنه
بنا بر مصلحت هر جا سفره ای پهنه سعی کن تو هم یه لقمه ای بزنی
صرف نظر از درست یا غلط بودن این کار من با خودم فکر کردم که اگه من جای اون پسره بودم چی پیش می اومد
بی شک تمامی ماموران ارشاد نیروی انتظامی- ستاد مبارزه با مواد مخدر- بیسج- ستاد مبارزه با قاچاق کالا- اهالی محل و هر نیرویی که بود در کمترین ثانیه با خبر شده و با یک اقدام ضربتی دمار از روزگار ما در می اوردند
اپیزود چهارم :
اپیزود سومو حال نکردم بنویسم
باور نکن ما زرنگ تر از این چیزاییم که دم به تله بدیم
.
بالا رفتیم کشک بود پایین میون آدما همه چی دروغ بود اما رفیق قصه من راست بود
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:11 توسط شباهنگ
|
من در خانه خود ماوا دارم
از هیچ تنابنده ای در هیچ چیز
پیروی نمی کنم !
و به ریش هر استادی می خندم
که به ریش خود نخندیده است!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:34 توسط شباهنگ
|