تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic .PostBody {padding-right: 5px ;font-size: 9pt;font-family: Tahoma;color:#F8F8F8;padding-top: 3px; padding-bottom: 3px;;line-height:1.5em} .PostBody A:link{color:#AFD7FE;text-decoration: none;} .PostBody A:visited {color:#AFD7FE;text-decoration: none;} .PostBody A:hover{color:white;text-decoration: none;} .postdesc {font-size: 7pt;font-family: Tahoma;color:#C0C0C0;padding-bottom: 10px} .postdesc A{font-size: 8pt;font-family: Tahoma;} A:link {color:#AFD7FE;text-decoration: none;} A:visited {color:#AFD7FE;text-decoration: none;} A:hover {color:white;text-decoration: none;} :: سرزمین شباهنگ ::

برگرفته از http://ourperspective.wordpress.com

جانشين دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر در پاسخ به ايسنا، از نصب دو دستگاه خودپرداز سرنگ، كاندوم و وسايل استريل بهداشتي براي كاهش آسيب معتادان تزريقي پرخطر در دو منطقه آسيب خيز تهران از نيمه بهمن ماه خبر داد.

به گزارش خبرنگار «اجتماعي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دكتر محمدرضا جهاني صبح امروز در جمع خبرنگاران در اين باره اظهار كرد: دو نمونه از اين دستگاه ساخته شد و پيش از اين، مورد بازديد قرار گرفت. اما به دليل وجود برخي اشكالات به شركت ايراني سازنده برگردانده شد و هم اكنون در دست رفع اشكالات است

——————–
عباس و محمد دو جوان بر سر دستگاه

عباس: من تا حالا با این کار نکرده‌ام. تو بلدی؟
محمد: من از کجا بدونم؟ (خانم جوانی در حال عبور از پیاده رو است. محمد صدایش می‌کند) خانم؟ خانم؟ شما تا حالا با این ماشین‌ها کار کرده‌اید؟ (زن جوان نزدیک می‌شود. وقتی می‌بیند که چه نوع ماشینی است داد و بیداد و جیغش به هوا بلند می‌شود)
زن جوان: مگر خودتان خواهر و مادر ندارید؟ چشمم روشن. توی روز روشن و این کارها؟ (با کیفش محکم به سر و روی محمد و عباس می‌کوبد. محمد و عباس فرار می‌کنند).
————————-

ناصر بر سر دستگاه

ناصر: (با خودش) حالا این چطوری کار می‌کند؟ (قدری به ماشین ور می‌رود ولی سر در نمی‌آورد. با موبایلش به دوست دخترش زنگ می‌زند و دوستش از پشت تلفن به او می‌گوید که چکار بکند) همین دگمه قرمزه؟ کناریش؟ اوکی… می‌پرسد چه نوع محصولی می‌خواهید، سرنگ یا کاندوم؟…من؟ هوم‌م‌م‌م… زدم دگمه را…صبر کن…نوشته چه نوعش را می‌خواهید؟ …بابا این‌ها کدومه؟ عشق من این نوع کاندوم‌ را تا حالا دیده بودی؟ (چند رقم کاندوم مختلف را نام می‌برد) حالا کدوم را بگیرم؟ نه بابا اون دفعه‌ای که تقصیر … خیلی خوب قهر نکن…بیا زدم همونی که تو خواسته بودی…بگذار ببینم… نوشته سایز… خوب من اکسترا لارج می‌گیرم…اکسترا لارج نیستم؟ بیشین بینیم بابا پس چیم؟ شوخی نکن دیگه عزیزم…از من بزرگتر که دیگر کسی نیست…(مشاجره تلفنی بالا می‌گیرد. مرد سرخ می‌شود. معلوم است که زن دارد او را با چند نفر دیگر مقایسه می‌کند. مرد با عصبانیت درحالی که در گوشی تلفن عربده می‌کشد و فحش می‌دهد فراموش می‌کند برای چه پای دستگاه آمده. در همان حال صحبت و عصبانیت دستگاه را ترک می‌کند).
——————–

یک خانم چادری و بچه پنج ساله‌اش در حال عبور از کنار دستگاه هستند

بچه: (خسته و با لحن نیم گریه) من شوکولات می‌خواهم.
مادر: هیس. گفتم که پول همراهم نیست.
بچه: (به ماشین خودپرداز کاندوم و سرنگ اشاره می‌کند و بلند بلند می‌گوید) خوب از ماشین پول بگیر.
مادر: این ماشین خوب نیست. پولش بد است.
بچه: چرا بد است؟ خودم دیدم اون آقاهه یک مشت پول پلاستیکی ازش گرفت رفتش توی بقالی.

 مادر: (سعی می‌کند حواس بچه‌ را پرت کند. یک زن «ویژه» با یکی از مشتریانش به دستگاه نزدیک می‌شوند. بچه با تعجب به حرکات‌ آنها نگاه می‌کند. مادر بچه را می‌کشد و با خود می‌برد) بیا برویم. ببین آن‌طرف خیابان بانک است. برویم پول بگیریم.
بچه: (لج کرده) نه! من از این پول پلاستیکی‌ها می‌خواهم. من پول پلاستیکی! (در پیاده رو بنای گریه و دادوبیداد را می‌گذارد) حواس همه مردم و رهگذران به او و مادرش جلب می‌شود. بچه مدام گریه می‌کند و دستگاه را نشان می‌دهد و می‌گوید «پول پلاستیکی»).
—————–

حسن و نازنین پای دستگاه. نازنین با خجالت به اطراف نگاه می‌کند. سعی می‌کند نگاهش به نگاه رهگذران گره نخورد.

حسن: یک دقیقه است. الان می‌رویم. (شروع می‌کند دگمه‌های روی دستگاه را زدن) ای مصبت رو شکر. می‌پرسد «مجرد هستید یا متاهل؟» می‌زنم «متاهل».
نازنین: (عصبانی) تو اگر مرد بودی الان صدباره آمده بودی خواستگاری. بمون تا یک روز متاهل بشوی.
حسن: اصلا می‌زنم «مجرد». (به محض اینکه دگمه «مجرد» را می‌زند دستگاه شروع به پخش سخنرانی قرائتی می‌کند)
صدای قرائتی: جوان باید تقوا پیشه کنه. تقوی مهمه. دوری از هوای نفس راه پیامبران بوده. در حدیث هست که هر جوانی که تقوی نداشته باشد جایش قعر جهنم است. ای جوان… یک روز یک جوانی آمد خدمت امام، گفت امام…
(حوصله حسن و نازنین سر می‌رود. بعد چند دقیقه نوار سخنرانی تمام می‌شود. حسن مجددا شروع به ور رفتن با ماشین می‌کند. نازنین همان‌طور مضطرب دور و برش را می‌پاید)
حسن: این‌بار می‌زنم «متاهل»… ااااا؟ نازنین؟ این می‌گوید شماره سند ازدواج‌تان را وارد کنید. سند ازدواج از کجا بیاوریم؟
نازنین: (با اخم) بابا ولش کن بیابرویم از همان داروخانه بگیریم.
حسن: (با غدبازی) نمی‌شه. من باید پوز این دستگاه رو بزنم. صبر کن. (با موبایلش شماره می‌گیرد) سلام مامان زینت. خوبید؟ … ما همیشه بیاد شما هستیم… یک مادربزرگ که بیشتر نداریم اون هم نباید تنها بنشیند توی خونه به آقاجون خدابیامرز فکر کند…راستی مادرجون، شما شماره سند ازدواج‌تون چنده؟ هیچی…یکی از دوستان ممکنه بتونه یک یخچال جور کنه به قیمت دولتی…آره…باشه…صبر می‌کنم…الو؟…بگو…(شماره را وارد دستگاه می‌کند) نوکرتم مامان زینت. قربان تو…بعدا سرفرصت بهت زنگ می‌زنم…خداحافظ. (قطع می‌کند) این هم شماره…ااااا؟ نازنین؟ این می‌گوید «سند ازدواج شما قدیمی است، شما بازنشسته هستید، نمی توانید کاری بکنید و به کاندوم نیازی ندارید». حالا چکار کنیم نازنین؟
نازنین: (دست حسن را به زور می‌گیرد و کشان کشان از دستگاه دورش می‌کند) بیا برویم داروخانه.
———————
تیمور جوان معتاد پای دستگاه

تیمور: (تمام کارها را می‌کند و دگمه‌های مربوطه را می‌زند) آهان قربونت. زودباش که دارم می‌میرم از خماری، جوونمرد. (در خودپرداز باز می‌شود و یک بسته کاندوم تحویل داده می‌شود)اااا؟ این دیگه چیه؟ حالا من این رو چکارش کنم؟ (کاندوم را در جیب می‌گذارد و مجددا و با دقت همان مراحل را تکرار می‌کند. در حال انتظار و با کمی دلخوری) جان خانم ‌والده‌ات سرنگ را بده بیاید کار و زندگی داریم (ماشین باز کاندوم تحویل می‌دهد. تیمور عصبانی می‌شود و چندبار با مشت به ماشین می‌کوبد ولی هربار که مراحل را تکرار می‌کند کاندوم تحویل می‌گیرد. ناگهان فکری بخاطرش می‌رسد. لبخندی برلبانش می‌نشیند. چندبار دیگر مراحل را تکرار می‌کند تا ماشین پیغام «کاندوم تمام شد» را روی صفحه می‌آورد. تیمور خندان و خرم از ماشین دور می‌شود و قدری آن‌طرف‌تر کنار جوب می‌نشیند. کمی بعد جوانی به سر دستگاه می‌آید).
جوان: (شروع به کار با ماشین می‌کند. پیغام تمام شدن کاندوم را می‌گیرد. عصبانی) گندت بزنند!
تیمور: چی شده داااااش؟ (بلند می‌شود و به سمت کامبیز می‌رود) چیزی شده؟ ااااااا؟ این چرا کاندوم تموم کرده؟ عیبی ندارد. ببین داداش من دوتا کاندوم دارم. کارم گیر گیره. یکیش رو از من بخری کارم راه می‌افتد. جون تو نو نو است. (جوان و تیمور شروع به چانه‌زدن می‌کنند و دست آخر کامبیز پول را می‌پردازد و کاندوم را می‌گیرد و دور می‌شود. تیمور خندان و خوشحال به هرکدام از مراجعان دستگاه می‌گوید که دوتا کاندوم دارد و حاضر است یکی را بفروشد. بعد از فروش آخرین کاندوم بسرعت به سمت زیر پل محله راه می‌افتد تا رضا سیبیل را ببیند و جنس بخرد).
—————————
حسین و کورش دو جوان دبیرستانی در پیاده رو 

(حسین و کورش در حال بالا و پائین رفتن در خیابان هستند. دو دختر دبیرستانی از کنارشان می‌گذرند. پسرها متلکی می‌اندازند و دخترها برمی‌گردند جواب‌شان را می‌دهد. چند جمله پوززنی و مخ‌زنی رد و بدل می‌گردد. دخترها راه‌شان را می‌کشند بروند. کورش می‌پرد و از دستگاه خودپرداز یک سرنگ می‌گیرد. حسین سرنگ را از آب جوب پر می‌کند. هر دو به دنبال دختر‌ها می‌گذارند و وقتی نزدیک‌شان شدند با سرنگ به دخترها آب می‌پاشند. دخترها غافلگیر شده‌اند. به سمت ماشین خودپرداز می‌پرند و آنها هم یک سرنگ می‌گیرند و از آب جوب پر می‌کنند و به جنگ پسرها می‌روند. لباس‌های هر دو طرف حسابی خیس شده و به همه خوش گذشته. شماره تلفن رد و بدل می‌شود و با هم خداحافظی می‌کنند).

—————————–

شوخی به کنار کار بسیار خوبی است وجود چنین ماشین هائی و من موافق کامل وجود چنین ماشین هائی هستم. دست سازندگانش هم درد نکند. یک وقت از شوخی من دلخور نشوند.  فقط ای کاش بتوان فرهنگ استفاده صحیح از چنین دستگاهی را هم به نوعی به مشتریان این دستگاه آموزش داد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:22  توسط شباهنگ  | 

چیزی نیست که بخوام بگم - جایی نیست که بخوام برم - هیچکی نیست که بخوام بیاد 

                                                   برای رفتن حاضرم

حرفی نیست که بخوام بشنوم - رازی نیست که بخوام بدونم - چیزی نیست که بهش فکر کنم

                                               کافیه دیگه نمی خوام بمونم

شوقی نیست  واسه رسیدن - چیزی نیست برای داشتن - حسی نیست برای احساس -نیست آرزویی برای داشتن

نیست چیزی که به دست بیارم - چیزی نیست که بخوام ببازم - هیچی نیست که بخوام له کنم - چیزی نیست که از نو بسازم

نیست عادتی به این اسیری - صبری نیست از جنس پیری - نیست نقطه ای برای آغاز - نیست جایی که تمومی بیگیرم

یادی نیست - سهمی نیست - راهی نیست ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:41  توسط شباهنگ  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 18:9  توسط شباهنگ  | 

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?


"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:47  توسط شباهنگ  | 

      زندگی می گذرد فرصت جاودانگی کوتاه است!من و تو باید جاودانه شویم!پس بگو دوستم می داری تا معجزه نازل شود ! پس بگو دوستم می داری تا شاعرم کنی! پس بگو دوستم می داری تا گنجشکان پشت پنجره  خوش صدا تر بخوانند.سکوت در این زمانه نشان هیچ چیز جز بردگی نیست! مانند نامت آزاده باش!

بگو!بگو دوستم می داری ...

من هم ترا دوست دارمو تیرگی جهان به دروغی بدل می شود!تو را دوست می دارمو ظلم افسانه ای بیش نیست ! ترا دوست دارمو تمام زنجیرها فرو می ریزند!

ما رویینه ییم زنده می مانیم!در پیاله هایی که لا جرعه نوش می شوند در خنده و در اشک آدمیان  در هر ترانه عاصی در لالایی مادران اندوهگین ... و ما زنده می مانیم در انعکاس عبارت دوستت دارم که شبانه کوجه یی خلوت را تعمید می دهد...

در هر کبوتری که پر می کشد

                                           اوج می گیرد

                                                             تیر می خورد

                                                                               می افتد...

                                                                                            ما زنده می مانیم!

"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:14  توسط شباهنگ  | 

صورت خندان زیباست .خنداندن سخت است  خندیدن و خنداندن رویایی است برای من . پس بخند تا شاید من نیز از خنده ی تو خندیدم.

اسم تو که هیچ شغل تو هم در قرآن آمده است!!

روزی ظریفی ار حاجی فاضل خراسانی پرسید " حضرت آقا اسم من هم در کتاب کریم آمده است؟"

حاجی فاضل سوال کرد "اسمت چیست؟"

...(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:9  توسط شباهنگ  | 

 آبجی! قد ِ یه نخود چشمات ُ بنداز به دلم!
                  بی تو من عینهو مثل ِ یه سِجلدِ باطلم!
                  به چراغ ِ گـُذرِ مستای نصفه شب قسم،
                  که کـُتک خورده ی این زمونه ی هلاهلم!

ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:0  توسط شباهنگ  | 

امروز و  فردا سیل پیام کوتاه تبریک عید فطر از طرف مردم ایران ارسال میشه کما اینکه از الان هم ارسال شده. بسیار خوب امر پسندیده ایست اما ما ایرانی ها آیا تبریکی  هر چند خشک خالی در مورد جشن مهرگان گفتیم؟ اصلا می دونین این عید چه روزیه؟ برای چیه؟

باید پذیرفت که  اگر ایرانی هسنی باور ملی بر هر باوری مقدم و برتری دارد.

 مهرگان بر شما مبارک(با کمی تاخیر)

 برای  اطلاعات بیشتر در مورد مهرگان به ادامه مطلب برید ای عربها !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:3  توسط شباهنگ  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:3  توسط شباهنگ  | 

در سحرگاه جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۰ "فریدون فروغی" در سن ۵۱ سالگی در خانه اش واقع در تهران پارس در انزوا و تنهایی از زندگی و پلیدی خود را  رهاند و داشته ها و نداشته های این جهان را برای آنهایی گذاشت که او را از نفس کشیدن بازداشتند. 

...(ادامه مطلب) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 16:53  توسط شباهنگ  | 

هميشه دانشمندان يا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهايي كه قبلاً كسي آن را انجام نداده و يا با خلق اثري كه مشابه آن وجود نداشته، به تاريخ پيوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاريخ جايي براي خود دارند:

در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بي‌عيب ونقص و پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ايفل!

...(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:24  توسط شباهنگ  | 

سَرِتُ بالابگیر!
حتا اگه این همه سایه ی سر به زیر،
آرزوهات ُ سَرسَری بگیرن!

سرت ًُ بالا بگیر!
حتا اگه جوابش
یه سنگ باشه وُ
یه زخم ُ
چَن تا بخیه!

سرتُ بالا بگیر!
حتا اگه بدونی با این کار،
وَزنِش چَن برابر میشه وُ
کم کم رو شونه هات سنگینی می کنه!

سرت ُ بالا بگیر!
آدمای سر به زیر،
بین ِ دو تا پاشون پی ِ آزادی می گردن!

سرت ُ بالا بگیر!

"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 4:5  توسط شباهنگ  | 

بكارگيري نيروهاي مرد در مدارس دخترانه دوره هاي ابتدائي راهنمائي متوسطه و پيش دانشگاهي در شهر تهران ممنوع اعلام شد. به گزارش واحد مركزي خبر سازمان آموزش وپرورش شهر تهران با صدور بخشنامه اي بكارگيري معلمان مرد در مدارس دخترانه دولتي غيرانتفاعي شاهد و نمونه دولتي در همه دوره هاي تحصيلي را در هر شرايطي ممنوع اعلام كرد. براساس اين بخشنامه همچنين بكارگيري نيروهاي زن در مدارس پسرانه در دوره هاي راهنمائي متوسطه و پيش دانشگاهي نيز ممنوع و استفاده از اين نيروها در دوره ابتدائي و مدارس روستايي نيز تابع ضوابط ويژه است. اين بخشنامه بكارگيري نيروهاي مرد در دوره پيش دانشگاهي دخترانه را براي تدريس برنامه هاي رسمي ممنوع دانسته و افزوده است استفاده از نيروهاي مرد فقط در فعاليت هاي فوق برنامه و منوط به متاهل بودن دبير مرد داشتن 35 سال سن به بالا و بهره مندي از سابقه و تخصص در رشته موردنظر براي سال تحصيلي جديد بلامانع است. اين بخشنامه مي افزايد : شرط ديگر استفاده از نيروهاي مرد در فعاليتهاي فوق برنامه در دوره پيش دانشگاهي دخترانه اعلام نظر مستدل و مكتوب مديران اين مراكز درباره علل استفاده نكردن از نيروهاي زن و علل نياز به جذب نيروهاي مرد به مديريت مناطق است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط شباهنگ  | 

     

  تنها ايستاده ام
بسان رهگذرخسته
که مات و مبهوت
سنگهاي دوسوي رودخانه را
نظاره مي کند.

کاش ميدانستم
             ...(ادامه مطلب)              

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 16:33  توسط شباهنگ  | 

                                     

 

                                            گفتم : کبوتر ِ بوسه!
                                            گفتی : پَر!
                                            گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!
                                            گفتی : پَر!
                                            گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
                                            گفتی : پَر!
                                            ...(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:38  توسط شباهنگ  | 

رنج گل بلبل کشيد و برگ گل را باد برد*****رنج دختر مادر کشيد و لذتش داماد برد!

تا جام اجل نکردم نوش*****هرگز نکنم تو را فراموش!

 دلبري دارم چو مار عينکي*****خوشگل وزيبا ولي کم پولکي!

آب رادياتور ماشين بخور محتاج نامردان نباش!
آدم ديوانه را بنگي بس است خانه پرشيشه را سنگي بس است!

 

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:23  توسط شباهنگ  | 

وبلاگ شباهنگ ۱ ساله شد. چفدر زود گذشت!!

 

 

                                               منتظر نباش که شبی بشنوی،
                                            از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!
                                                           که روسری تو را،
                                           در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
                                                             یا در آسمان،
                                             به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
                                                        توقعی از تو ندارم!

                                                         (ادامث مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:33  توسط شباهنگ  | 

عشق نمی پرسه اهل کجایی ؟ فقط می گه تو قلب من زندگی می کنی ؟

عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟ فقط میگه با من هستی؟

عشق نمی پرسه دوسم داری؟ فقط میگه دوست دارم

عشق خیلی گه های دیگه می خوره ولی تو نباید باور کنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:40  توسط شباهنگ  | 

 

              روی عکس کلیک کنید        

                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:19  توسط شباهنگ  | 

 

 خوب يادم هست كه حدود 10 سال پيش در يك كارخانه خيلي مجهز دور از جايي كه الان هستم به دنيا آمدم يا شايد بهتر است بگوييم ساخته شدم. از همان ابتدا وقتي در انبار كارخانه بودم فهميدم كه يك چيز خاص هستم.

(ادامه مطب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:6  توسط شباهنگ  | 

 





جستجو در Google